نگاهی به آنچه از زندگی ام گذشت چاپ ارسال به دوست
17 خرداد 1387 ساعت 12:23
 

او مشيتش را بر اين قرار داد که در بيست و هشتم مرداد ماه هزار و سيصد و پنجاه هفت (سال انقلاب) به کاروانسرايي وارد شوم که دنيايش می نامند. تا دبيرستان که در مدارس بهشهر و گرگان گذشت چيز زيادی برای گفتن ندارم  فقط يادم هست که درسم بد نبود و  يک کم هم  بی نظم و شر بودم. (تاکيد می کنم فقط يک کم، راست می گم بابا!)

بخش مهم زندگی من در دانشگاه شکل گرفت. در سال  هفتاد و پنج در دانشگاه صنعتی شريف رشته مهندسی صنايع قبول شدم که می گفتند بهترين دانشگاه ايران است و خيلی ها آرزویش را دارند. (که بعداً فهميديم هر چند بهترين است اما آوای دهل از دور شنيدینش ...)

ليسانس مهندسی صنايع گرايش برنامه ريزی و تحليل سيستم ها را از دانشکده صنايع گرفتم. بچه درسخوانی نبودم. هر چند جزو نفرات برتر ورودی های 75 بودم اما بيشتر کارهای فوق برنامه مرا جذب می کرد. کانون فيلم شريف، مجله صنايع، همايش مهندسی صنايع، انجمن اسلامی دانشگاه و ...

آنجا بود که با توانایی ها و ضعف های خودم آشنا شدم و اندکی تجربه و کمی اعتماد به نفس ذخیره کردم. همانجا بود که با استراتژی آشنا شدم و راه زندگی من با تصمیم استراتژيک و تغییر استراتژيک در سه سطح فردی، سازمانی و ملی درآمیخته شد و تا الان که حدود یک دهه از آن می گذرد همچنان برآنم.

 

 پنج ساله تحصيلم در دوره کارشناسی تمام شد (البته ترم اول را مرخصی گرفتم)

همان سال در دوره کارشناسی ارشد MBA پذیرفته شدم آن هم با رتبه اول در دانشکده تازه تاسيس همان دانشگاه. در اين دوره بيشتر خواندم، چون بيشتر به موضوعاتش علاقه مند بودم و در ضمن استعداد بيشتری هم در درک مباحثش داشتم. تا ترم چهارم که خبر دارم شاگرد اول بودم. از ترم آخر خبری در دست نيست!!!

 

رتبه اولی کنکور باعث شد که از سربازی معاف شوم. و در نتيجه خوشحالی وصف ناپذیر.

در همين دوره شرکتی با هم برخی دوستان و مشارکت تنی چند از اساتيد دانشگاه صنعتی شريف تاسيس کرديم که تا به حال نيز پا برجاست. حوزه کاری اش مشاوره در زمينه مهندسی صنايع و مديريت است. و البته من چون حوصله شرکت داری را ندارم و بيشتر به امور محتوايي وفنی مشاوره علاقه مندم کمتر به آنجا سر می زنم و با چند شرکت مختلف همکاری دارم.

 

در اوايل دوره ارشد (اوایل دهه هشتاد) نيز به موسسه­ ای دانشجويي پيوستم به نام شمس الشموس که کارهای فرهنگی و مطالعاتی انجام می داد و هنوز هم در آنجا افتخار خدمت دارم.

برای ادامه تحصيل تصميم گرفتم که در کشور بمانم و البته تاوان اين تصميم را هم بايد بدهم فردا يکی از دارغوزآباد يک کشور اروپايي می آيد و بقيه فکر می کنند که ......

اکنون نيز در دوره دکتری مديريت استراتژيک دانشگاه شهید بهشتی مشغول تحصيل هستم. الان هم روی رساله دکترایم کار می کنم. طراحی مدل تدوین استراتژی پابرجا با رویکرد مدل سازی ساختاری تفسیری. سوال اصلی من در این رساله این است که چگونه می توان استراتژی هایی طراحی کرد که هر چقدر محیط تغییر کند، آن استراتژی همچنان معنا دار و مفید باشد. می دانم سوال سخت و پیل افکنی است!  (بخش رساله دکتری) در ضمن تحصيل به کارهايی از اين تيپ مشغولم:

  •  مشاوره، تدريس و تحقيق در زمينه مديريت استراتژيک و مهندسی سازمان
  • مطالعه در زمينه روش شناسی حل مساله و روش شناسی سياست پژوهی و مهارت های تفکر
  • مطالعه و تفکر در زمينه اقتصاد سياسی توسعه ايران
  • فعاليت در سازمان های غير دولتی عام المنفعه

 

از مطالعه (دوستی به من می گفت تو کتاب خوان نيستی کتاب خواری)، قدم زدن، فکر کردن، فيلم ديدن، گفتگوهای چالشی، علوم اجتماعی (يا آنچه در ايران علوم انسانی ناميده می شود)، مهندسی سيستم ها و تصميم گيری راهبردی، مطالعات مذهبی - معنوی لذت می برم.

اگر روزی دوباره در مقطع ليسانس می خواستم امتحان کنکور بدهم به رشته های جامعه شناسی، اقتصاد و علوم سياسی می انديشيدم و هرگز به مهندسی نمی رفتم.

 

آن وصل شيرين ماجرا

بار زندگی سنگين تر از آن بود که بتوان به تنهايي حملش کرد. گفته اند که الرفيق ثم الطريق، خب، سال هشتاد و شش هم سال وصل نيکان بود.

به يکی از دوستان (موتور جستجو) که بانک اطلاعاتی خوبی هم داشت، مشخصات مورد نظرم رو دادم و ... روز جشن ميلاد حضرت صديقه (سلام الله عليها) برای اولين بار همديگرو  ديديم و صحبت کرديم. روز ميلاد سرور سجده کنندگان و زينت عبادت کنندگان که همزمان با تاريخ تولد من هم بود با هم عقد رسمی و محضری شديم.

و در آخرين روزهای ماه مبارک رمضان، ماهی که در آن متولد شده بودم، مراسم عروسیمان را گرفتيم.

از تصميم گيری (تصميم به ازدواج فروردين ماه) تا نتيجه گيری (عروس اومد تو خونه) کمتر از شش ماه طول کشيد.

 

زندگی دشوار است و تلخ

 

قاعدتا باید از زندگی لذت ببرم، بساط عیش فراهم است: خدایی که همین نزدیکی است، همسری مهربان، پدر و مادری پشتیبان، دوستانی بهتر از برگ انار، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی و گنجی بی پایان (به فرموده حضرت امیر؛ گنج بی پایان قناعت) و گهگاه هم قطره نوشی از زلال معارف برگزیدگان ...

اما نمی دانم چه مرگم است؟ من از زندگی و بار مسوولیت زنده بودن به شدت خسته ام. نمی شود زنده بود و گرسنگی گرسنگان ( یک نمونه)، مظلومیت مظلومان، گردن کشی ظالمان، زندگی هایی که رنگ و بوی خدا را ندارند، ... را دید و آروزی به پایان بردن زندگی را نداشت. بدی اش هم همین است که نمی توانی بگویی دنيا! نگه دار من می خواهم پیاده شوم. به همین خاطر تصمیم گرفته ام  به زندگی خودم (که هنوز با آرمان های اخلاقی ام بسیار فاصله دارد) و دیگران رنگ خدا بپاشم. تصمیم گرفته ام به دور از خودخواهی و خوش خواهی و ... در کار خودسازی و جهان سازی و ... برآیم. (متن کامل اهداف، ارزش ها)

لذا در کنار تحصیل و کسب وکار بخش قابل توجهی از زندگی ام به امور فرهنگی و اجتماعی و کمی سیاسی تخصیص دادم. تا الان هم این تنوع در زندگی برایم هم آموزنده بوده است و هم رضایت بخش از این جهت که خود را به تلاش برای پول و ماشین و ساختمان و تفریح و ... تنزل نداده ام.

 

 

 انسان هايي که تاثيری عميق و جهت دهنده در زندگی من داشتند کم هستند شايد يک نفر :

  • استاد فيضی

اما اشخاصی که من از وجودشان لذت می برم اينانند:

  • استاد مصطفی ملکيان به خاطر دقت، جدیت و جامعیت اش
  • مرحوم شريعتی به خاطر جسارت و دردمندی اش
  • ابراهیم حاتمی کیا به خاطر نگاه لطیف و انسانی اش
  • جلال ستاری بدین خاطر که پنجره ذهن مرا به نسیم عشق، رمز و راز گشود
  • و...

 

و آخرين نکته اين که:

  • نمی دانم به درستی که فلسفه حيات چيست. کار ما نيست شناسايي راز گل سرخ کار ما شايد اين باشد که در افسون گل سرخ شناور باشيم. اما همين را می دانم که تنها بهانه و دليل زيستن من فقط يک چيز است: او.